تبليغاتX
باقرالعلومی ها
ما بچه های کنکور داده
 تفاهم يعني اين

سالگرد ازدواج

1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟


روز زن

1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

 


روز مرد

1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)

 


40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)

 

40 سال بعد
1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم

 


2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

 

وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید

 

 

اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

|+| نوشته شده توسط hichkas در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391  |
 اصفهاني ها جريمه نمي شن

اصفهانیه توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کنه و ماشینش رو متوقف می کنه. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !
یارو با لهجه ی غلیظ اصفهانی میگه :من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست … راستیش من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب. چاقوشم صندلی عقب گذاشتم. حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گیریفتین …

 

مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میده و در خواست کمک فوری می کنه؛ فرمانده ش هم بهش می گه که کاری نکنه تا اون خودشو برسونه

فرمانده خیلی سریع خودشو به محل می رسونه و به راننده اصفهانی می گه:

آقا گواهینامه ؟
اصفهانیه گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می ده
فرمانده می گه آقا کارت ماشین ؟
اصفهانیه کارت ماشینو در میاره و می ده به فرمانده
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی پیدا نکرده با عصبانیت دستور می ده تا راننده در صندوق عقب رو باز کنه
اصفهانیه در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست!

فرمانده که حسابی گیج شده بود به اصفهانیه میگه: پس این مامور ما چی میگه ؟
اصفهانیه می گه: چه میدونم والا جناب سرهنگ. لابد الانم می خواد بگه من ۱۸۰ تا سرعت می رفتم !!!

|+| نوشته شده توسط hichkas در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391  |
 گرانی

 

|+| نوشته شده توسط pokerface در سه شنبه 26 اردیبهشت1391  |
 مي خواهم در آينده فاحشه شوم

من یک معلم ادبیات هستم

من هم مثل تمام معلم های قدیمی به شاگردانم موضوع انشایی دادم

با این موضوع که : می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

با این هدف که بدانم

با گذشت نسل نگرش ها انسان به زندگی چگونه فرق کرده است

و شاگردان نسل جدید این انشا را چگونه می نویسند؟

و مثل گذشته با انشاهای مختلفی روبه رو شدم

معلم، مدیر، مهندس معدن، مهندس هوا و فضا و...

ولی تکان دهنده ترین موضوع انشا مربوط به یکی از شاگردانم بود

با این تیتر که: می خواهم در آینده فاحشه شوم

برای من خیلی جالب بود

که یک دختر 10 ساله

چرا چنین شغلی را برای آینده انتخاب کرده است

و اصلا ً چه درکی از معنی آن دارد

و از آنجایی که می دانم برای شما هم جالب است

تصمیم به نوشتن این انشا برا ی شما هم گرفتم

به این امید که عبرتی باشد برای خوانندۀ عزیز

متن انشا این بود

 

من تا چند سال گذشته می خواستم شغل مادرم را انتخاب کنم

مادرم پرستار است ولی پدرم با شغل مادرم مخالف است

او می گوید که این شغل مناسب نیست

چون هم کارش سنگین است و هم شب کاری دارد

ولی این نظر مربوط به چند سال گذشته است

و حالا نظرم عوض شده و حالا می خواهم فاحشه شوم

نمی دانم فاحشه دقیقا ً چه شغلی دارد

فقط می دانم

که شغل خوبی است

زن همسایه مان فاحشه است

همۀ زن های محله پشت سرش حرف می زند

و اصلا ً از او خوششان نمی آید و نمی گذارند

ما بچه ها و حتی شوهرانشان حتی به او نگاه کنیم

ولی من نمی دانم که چرا این طور است

زن همسایه خیلی شغل خوبی دارد

او همیشه شب ها با مردان زیادی جلسه دارد

و همیشه هم جلسات او تا نصف شب طول میکشد

خیلی برایم جالب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد

و حتی بعضی روزها هم مردان مختلف و ثروتمندی دنبال او می آیند

و او را با خود می برند حتما آن جایی هم که میروند

باز هم جلسۀ مهم دیگری دارد

زن همسایه خیلی ثروتمند است

او هر چند مدت یک بار ماشینش را عوض می کند

و زود زود لباسهایش را هم

و همه ش هم خیلی گران قیمت است

او مرتب لاک می زند و آرایش

و خلاصه خیلی مرتب  است

دیگر نمی دانم چرا هیچ کس او را دوست ندارد

چند روز پیش تولد زن همسایه بود

زن همسایه کادوهای زیادی از کارمندان مردش گرفت

من به پدرم گفتم که امروز تولد زن همسایه بود

و او گفت که می داند

پدرم هیچ وقت تولد مادرم را به یاد نداشت

یک روز که از مدرسه برمی گشتم

و مادرم هم سرکار بود پدرم را دیدم

که از خانۀ زن همسایه  بیرون آمد

من از پدرم پرسیدم که خانه زن همسایه چه کار می کردی

ولی پدرم به جای جواب

یک سیلی به من زد

نمی دانم

پدرم چرا من را زد

من آن روز نفهمیدم پدرم آنجا چه کار می کرد

شاید پدرم هم جدیدا ًیکی از کارمندانِ زن همسایه شده باشد

خلاصه با وجود همۀ این ها که هیچ کس از زن همسایه خوشش نمی آید

من می خواهم که شغل زن همسایه را انتخاب کنم

امیدوارم که پدرم

مثل شغل مادرم با شغل من مخالفت نکند

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 26 اردیبهشت1391  |
 فقط يه اصفهاني مي تونه با20تا فعل يه عبارت بسازه
داشتم میرفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم

بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم

میگد نیمیخوام بیام بذار برم بیگیرم بخوابم

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 26 اردیبهشت1391  |
 با چند ركعت نماز كسي مسلمان نميشه
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا

پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند

جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: که میخواهد تمام آنها را قربانی کند

و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند

و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: که به مسجد بازگردد

و شخص دیگری را برای کمک با خود بیار

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت

و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده

نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید

به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 26 اردیبهشت1391  |
 قرار عشق بازي
پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام…

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 26 اردیبهشت1391  |
 لااقل نظر بديد
شكرخداوند متعال هيچكس غير از راسخ و هيچكس تو اين وبلاگ چيزي نمي ذاره,ا ا اي ي ي سجادم كه سيخيه يه روز مياد يه روز نمياد

انگاري نويسندههاي اين وبلاگ فقط من و راسخيم

جان هركي دوست داريد ملتمسانه دست ياري وكمك بسوي شما وبلاگ نويسان فعال وبلاگ KONKOURIHA دراز ميكنم بلكن يكي پيدا بشه محض رضاي خدا يه درد دلي,يه مطلب قابل خوندني,يه كوفتي تو اين وبلاگ بذاره

مطلب نمي نويسي

ننويس لااقل نظر بده

نظري نداري لااقل يه فحش بده بفهميم يكي اين مطلبو خونده

|+| نوشته شده توسط hichkas در دوشنبه 25 اردیبهشت1391  |
 آن وقت
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه. می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...
آن وقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلویش خون نیاد... آن وقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... آن وقت... آن وقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم... آن وقت قول می دهم مشقهامو ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.

|+| نوشته شده توسط hichkas در یکشنبه 24 اردیبهشت1391  |
 روز زن مبارک

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.

درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.

-   مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!

حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.

-        - پسرم اومده؟

-    - « نه ، داداش نیست ، پرستاره »

 دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.

|+| نوشته شده توسط hichkas در یکشنبه 24 اردیبهشت1391  |
 این چهار نفر
چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود:
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کس.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. 
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟

|+| نوشته شده توسط hichkas در یکشنبه 24 اردیبهشت1391  |
 اندر احوالات تورم

|+| نوشته شده توسط pokerface در شنبه 23 اردیبهشت1391  |
 شیوه ی مخ زدن در کشورهای مختلف
شیوه ی مخ زدن در کشورهای مختلف
♥‿♥
فرانسه:
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو!

ایتالیا:
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
کمال میل می پذیرم!

انگلیس:
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!

ایران:
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
پـــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
ســــــــــــس ... ســـــــــــــــــــــــــــــــــــس ...
پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت 10 زنگ میزنم :))))))

|+| نوشته شده توسط pokerface در شنبه 23 اردیبهشت1391  |
 ماتريس متقارن ادبي
اين شعربه صورت عمودي و افقي يك جور خوانده مي شود:

از چهره افروخته گل را مشکن!

افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن!

گل را تو ديگر مکن خجل ای مه من !

مشکن به چمن ای مه من قدر سخن !

|+| نوشته شده توسط hichkas در شنبه 23 اردیبهشت1391  |
 اندر احوالات تفکیک جنسی در دانشگاه ها
بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به... بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !



رضا : مامان چیه ؟!


2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه ها

ی داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!


جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟


3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

جواد : چی ؟



رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم


جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !


4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا


رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!


رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !



5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟



6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!



7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جوا

د : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب

8)خیلی سال بعد ، دوران کهولت


جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟


9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد


|+| نوشته شده توسط hichkas در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391  |
 بهلول وطعام درباری

آورده اند كه هارون الرشيد خوان طعامي براي بهلول فرستاد.

خادم خليفه طعام نزد بهلول آورد و پيش او گذاشت و گفت اين طعام مخصوص خليفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري.

بهلول آن طعام را پيش سگي كه در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانك به او زد كه چرا طعام خليفه را پيش سگ گذاري؟

بهلول گفت دم مزن که اگر سگ بشنود اين طعام از خليفه است او هم نخواهد خورد.

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 19 اردیبهشت1391  |
 پشت هر مرد موفق یه زن باهوش وایساده

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی ازاین زنان نزدیک شده ومی پرسد:چرا شمازنان اینقدر خوشحالیداز اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید:بخاطر مینهای زمینی!!

|+| نوشته شده توسط hichkas در سه شنبه 19 اردیبهشت1391  |
 
 
بالا